گندم

گندم

 



Monday, May 04, 2009
 
كرختي مطبوعي در جانم نشسته است
دلم رهايشش را نمي خواهد يا شايد نمي تواند اصلاً
خنده ام مي گيرد به دور زندگي...
بازي كودكانه اي كه كه هر وقت تمامش كني تمام مي شود.

سايه ها تبدارند
سايه هاي تبدار مي لرزند
سايه هاي لرزان هويتي ندارند وقتي نمي شود جدي اشان گرفت.

اينجا سايه اي نيست وقتي تگرگ مي بارد
سايه اي براي آنكه بياسايي...

خنده ام هم ديگر نمي گيرد،
و هي به خودم مي پيچم
كه شكوفه ها چرا اين همه بي روح بودند وقتي از كنارشان مي گذشتم؟!
سرد و افسرده
خواب و سرخورده
مانده ام كه اين درختها چه ميوه هايي خواهند داد وقتي بزرگ تر شوند؟!

Comments: Post a Comment

 

Archives:

This page is powered by Blogger, the easy way to update your web site.



Home