كرختي مطبوعي در جانم نشسته است
دلم رهايشش را نمي خواهد يا شايد نمي تواند اصلاً
خنده ام مي گيرد به دور زندگي...
بازي كودكانه اي كه كه هر وقت تمامش كني تمام مي شود.
سايه ها تبدارند
سايه هاي تبدار مي لرزند
سايه هاي لرزان هويتي ندارند وقتي نمي شود جدي اشان گرفت.
اينجا سايه اي نيست وقتي تگرگ مي بارد
سايه اي براي آنكه بياسايي...
خنده ام هم ديگر نمي گيرد،
و هي به خودم مي پيچم
كه شكوفه ها چرا اين همه بي روح بودند وقتي از كنارشان مي گذشتم؟!
سرد و افسرده
خواب و سرخورده
مانده ام كه اين درختها چه ميوه هايي خواهند داد وقتي بزرگ تر شوند؟!