خسته ام،
به اندازه تمام روزهاو هي خيال ساده مي برم كه ايستاده امفرياد مي زنم كه ايستاده ام
اينجا ميان دود و خون و حسرت
وسط سرماي استخوان سوز بي كلامي
وقتي بايد فرار كني و صدايت هم درنيايد
وقتي حتي يك توف هم نمي تواني روي زمين بياندازي
وقتي بي وقفه خودت را سرزنش مي كني
از ناهمراهي
خسته ام...
دلتنگم
براي خنده اي كه بي مهابا رها مي شد
براي دستهايي كه در هوا مي رقصيد
براي خوش خوشك ِ بي اجبارِ چشمهايم
براي خودم
دلتنگم
همه چيز اينجا دارد مي چرخد