گندم

گندم

 



Monday, March 08, 2010
 
به گمونم هوا سرد است
و من منتظر.
باشد، هرچه می خواهد باشد.
من اینجا ایستاده ام
و به عشق و عشق می اندیشم.
آماده ام، بیشتر از همیشه...
و می دانم هدیه ای در راه است،
حالا هرچه که می خواهد باشد
حتی اگر کاغذ کادو اش روزنامه های پاره ِ خیسیده ای باشد.
فقط این انتظار لعنتی دارد مرا از پا در می آورد
دیگر چیزی نمانده،
خودم هم می دانم...

Comments: Post a Comment

 

Archives:

This page is powered by Blogger, the easy way to update your web site.



Home