خروشت را می دانم
اما بی تابی ات کلافه ام می کند
وقتی می دانی آخرِ همه چیز، هیچ چیز است.
وقتی کلاغی سرخ، زیر چشمهایت مرثیه می خواند برای آسمان
وقتی زهر ِ خنده ات گلویم را می سوزاند
وقتی ویرانی !
وقتی نگاهت خالی می شود از خودت
و تو می گویی " خوبی"
وقتی نگاه هایمان را نمی فهمی که لبریزند از عشق و اندوه و اندوه
وقتی درست چشم هایم را نشانه می روی تا ثابت کنی "خوبی"
و من تازه مطمئن می شوم که از همیشه در هم پیچیده تری
تو
با همه بی تابی ات
با همه ویرانی ات،
با همه در هم پیچیدگی ات
روشن ترین ابر ِ آسمانی برای ما، برای خیلی ها
اما دروغ هایی هستند که سردرگممان می کند
و تو چه آسان می گیری اشان بر خودت
و چه ساده رد می شوی از ما
وقتی از روی خودت رد شده ای!