کمی فروریختگی در خود
مرا فرا می خواند
فرار،
نفرت انگیز ترین چاره من است حالا
حالا که همه چیز دارد روی سر ِ مردم خراب می شود
و من هم کنارشان ایستاده ام و سرم هم
و کسی و من کاری نمی توانیم.
فکر خوب است
اما آدم پر می شود از فکرهایی که در دستش می میرند
و تنها امیدش، پتانسیل باقی مانده از آنها شاید بتواند باشد
همه دارند خمیازه می کشند
و آنها که خمیازه نمی کشند خوابند
دوباره زیر پلک هایم می سوزد
و این، مطمئنم می کند که هستم و حالم بهتر خواهد شد.
اصلا انگار همه چیز خوب است
گفتم همه چیز؟!!!
خمیازه کشیدم !
خوشحالم که هنوز نخوابیده ام