کم کمک دارد باورم می شود
که پاییز آمده است،
با تمام غرورش...
و من باز از پشت پنجره های تیره روشن،
خاطره های ملموسم را ورق می زنم
ایستاده، با دستهای سنگی ِ کوچکی که از پشت، رو به زمین حلقه کرده ام
به بدرقه ی زمان
به پیوستن خاطره به خاطره ها
با نوازشی که گونه های مهتابی ام را می لرزاند
همه اش در یک کلمه بشود زندگی شاید
باید این را درک کنم
باید...